داستان عاشقی سکسی‌ یه کارمند

0 views
0%

داستان عاشقی سکسی‌ یه کارمند

امروز، توی صفحه ی گوشیم زل زده بودم و منتظر یه تماس یا پیام از سپیده بودم، ولی خبری نبود؛ به خودم گفتم : مرد! یه ذره صبر داشته باش!
سرخی و زردی اداره نبودن‌، منم طبق حرفای دیروز زردی، منتظر خانوم بازرس بودم..‌. تقریبا بیکار بودم، صفحه ی موبایلمو روشن کردم تا یه سر به سایت شهوانی بزنم که یهو خانوم نیلی منش، یکی از مهندسای تازه استخدام اداره، نزدیک میزم شد و با صدای آرومی گفت : خانم بازرس اومدن، جناب زردی سفارش کرده بودن که بیارمشون سمت شما.
صفحه ی موبایلمو خاموش کردمو گفتم : اوکی، ممنون که اطلاع دادید.
از روی صندلی، بلند شدم و یهو خشکم زد؛ نمیدونم باور می‌کنید یا نه، اما انگار واقعا سرنوشت داشت یه غلطایی میکرد!! خانم بازرس همون سپیده بود! رفتم سمتش… با لبخند خاصی که روی لبای هر دومون بود، به هم زل زده بودیم؛ چند لحظه ای گذشت، فکر کنم اطرافیان متوجه رفتار عجیب ما شده بودن که یهو سپیده گفت : به من گفتن که سراغ پرونده های آقای زنجانی رو از شما بگیرم… میشه لطفا ببینمشون!؟
خیلی با حیا سرمو انداختم پایین و گفتم : «بله، خودم بهتون نشون میدم، پشت سرم بیاید.»

پشت سرم راه افتاد، توی اون لحظه، احساس کردم که واقعا به سپیده علاقه دارم و باید سریعا یه قرار ترتیب بدم و، اینکارو کردم. قرارمون ساعت ۸ فردای اونروز توی پارک لوتوس بود اما، از شانس بدِ ما، پارک مملو و سرشار از سرباز و نگهبان شده بود! انگاری میخواستن مانوری چیزی بدن!! هنوز هم تو کفم که چرا اون شب سرد، پارک لوتوس پر شده بود از پلیس، ولی همون بهتر، چون باهم رفتیم خونه ی خودم، جایی که شاید سپیده به این زودیا راضی نمی‌شد بیاد.
وقتی رسیدیم خونه، سپیده رو کرد بهم و گفت : شنیدی این بازیگر معروفه مُرد!؟ طفلکی فقط ۴۸ سالش بود!
-کدوم بازیگر معروفه!!؟
-اسمشو یادم نمیاد… همون که سال ۷۹ توی یه فیلمی به اسم «آبی» بازی کرده بود!
بعد از این حرفش، پیشنهاد کردم که با هم این فیلم رو نگاه کنیم ولی برای اینکه داستان رو از جای درستش شروع کنم، باید ببرمتون به کافه آبی…
کافه آبی؟ اینو دیگه خوب میدونم کجا بود. آدمای واقعا خاصی اونجا نمی‌رفتن، ولی خب، من که اونجا می‌رفتم! آخر هفته ها که بیکار بودم معمولا، یا مثلا وقتایی که میخواستم با کسی قرار کاری بزارم، فقط یه جا میرفتم؛ کافه آبی.
دیشب ساعت ۷ هم، با آقای زردی، توی همین کافه آبی قرار داشتم. آخ! یادم رفت بگم که حسرتش یه جورایی به تهه دلم زده که یه بار، با عشقم برم کافه آبی، ولی خب مشکل اینجاست که متاسفانه من عشقی توی زندگیم ندارم، هنوز!
داشتم میگفتم، بعضی وقتا سرنوشت آدمو سورپرایز میکنه، دیشب با آقای زردی قرار داشتم… آممم، قبل از اینکه از دیشب بگم، بزارید یه ذره از صبح روزش بگم. توی اداره، کارمندا که منم جزوشون باشم، دو تا گروه دوستانه درست کردن : گروه ماهیگیری و گروه بسکتبال؛ ماهیگیری که خب، چرت و مسخرس، بسکتبال هم بد نیست ولی، من خیلی اهل ورزش نیستم. هرچند، هجده ساله که بودم، بهم گفتن قبل از اینکه بیست ساله بشی برو بسکت که یه چند سانتی قد بکشی، چند ماه رفتم، فایده نداشت، دیگه نرفتم. داشتم میگفتم، صبح روزی که شبش با آقای زردی قرار داشتم، توی اداره، پشت میزم، داشتم با چشمای باز چُرت میزدم که یهو برج زهرمار روبروم پدیدار شد؛ مستر سرخی.
مستر سرخی، از اون آدماییه که خیلی باحال نیستن، کلا خوب نیستن؛ حال نمیدن… سرخی که اومد جلوم بیدار شدم، دستامو گذاشتم رو میز و به فاصله ی کوتاهی، با صدایی بلند و برخاسته از طراوتی خالص اما مصنوعی، گفتم : به به! مستر سرخی! از اینطرفا!؟؟ چند روزی نبودید!
خیلی تحویلم نگرفت، خشک و خالی جواب داد : خوبیم الحمدلله؛ خواب که نبودید انشاءالله!؟
– نه سرخی جان، هوشیار و بیدار در خدمتتونم.
– ما که خدمتی نداریم، دفتر زردی بودم، گفت کارت داره.
از رفتار نه چندان متعارفش تعجبی نکردم. به جاش یه لبخند زدم و راهمو کشیدم سمت دفتر آقای زردی. زردی یه رفیق قدیمی بود، از دوران دبستان می‌شناختمش. مثل همیشه اتو کشیده و شیک پشت میز قشنگش نشسته بود، خیلی آروم و مجلسی! توی چند سالی که تو این اداره کار کردم، همیشه اتاقش غیر از سه تا بو نمیداده؛ یا بوی سیگار، یا بوی پیپ، یا بوی تلخ و خنک عطر مخصوصش. چند سال پیش متوجه شده بودم که یه جورایی برای سرگرمی سیگار میکشه، آخه مرفه و بی درد بود، فشار خاصی روی دوشش نبود که دودش کنه؛ بهش پیشنهاد کردم که به جای سیگار کشیدن، کتاب بخونه. چند وقت بعد دیدمش، کتاب میخوند و سیگار میکشید. داشتم میگفتم، وارد اتاق زردی شدم و به عنوان یه سلام گرم و درست حسابی، دست همدیگرو محکم فشار دادیم. خیلی باکلاس تعارف کرد که بشینم، نشستم. بعد از یه احوال پرسی به جا و مختصر، گفت : …شرمنده که سرخی رو فرستادم صدات کنه، اذیتت که نکرد؟
-نه… چطور مگه!؟
-هیچی، گفتم شاید بعد از اون قضیه ی حسادتش نسبت به تو، روی خوشی بهت نشون نده… میدونی که، طفلکی واقعاً هم آدم بدی نیست، فقط دیگه خستشه که خوب باشه.
قضیه ی حسادت آقای سرخی نسبت به من چی بود؟ اجازه بدید پیش از اینکه ماجرای قرار من و زردی تو کافه آبی رو تعریف کنم و قبل از اینکه مکالمه ی من و زردی تو اداره رو که دیروز اتفاق افتاد رو ادامه بدم، رفتار نامتعارف مستر سرخی رو براتون با یه داستان توجیح کنم. مستر سرخی که زمانی حاج آقا سرخی صداش میکردند، دو دهه ی پیش یکی از بنیان گذاران و سهامداران این اداره بوده. اما چرخ زمان میچرخه و سال ۱۳۷۶، تمام پولش رو خرج تبلیغات انتخاباتی برای یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری اون سال میکنه؛ وقتی که اون کاندیدا پیروز نمیشه، حاج آقا سرخی، مستر سرخی بدبخت میشه، از رییسی پر اهمیت به کارمندی ساده تبدیل میشه. هفت هشت سال پیش که من اینجا استخدام شدم، به عنوان یه کارمند معمولی کارم رو شروع نکردم و خیلی با سیاست جا پامو محکم کردم. توی این هشت سال کلی پاداش و مزایا و ترفیع جایگاه به من داده شده، اما بعد از بیست سال، مستر سرخی همون مستر سرخی مونده. مسئله ی حسادتش از جایی شروع شد که چند ماه پیش خودشو با من مقایسه کرد و پیش زردی، یه جورایی از من شکایت کرد. آقای زردی هم به هر دلیلی، عین آدم براش جایگاه من رو توضیح نداد و الکی و به شوخی بهش گفت مزایا و پاداش من بیشترِ چون تو تیم بسکت اداره قهرمانم و برای تشویق شدنم، پاداش و مزایای بیشتری دارم؛ غافل از اینکه من نه عضو گروه ماهیگیری ام و نه عضو تیم بسکتبال اداره. بعد از این دروغ آقای زردی، من مجبور شدم که به عضویت تیم بسکت دربیام، که پیامد بدی هم نداشت.
– نه بنده خدا، اذیتم نکرد؛ یه ذره تخس بود، ولی اذیتم نکرد. عرضی با بنده داشتید جناب زردی؟
– هممم… میخواستم بگم که فردا قراره خانوم بازرس بیاد اداره، یه دانشجوی کم سن و سال بیش نیست که رییس برای تحقیقات سال جدید فرستاده، و البته درباره ی قضیه پریشب هم با شما حرف بزنم که درکش کنید و راحت باشید. همه ی ما مشکلات عجیب و غریب خودمونو داریم، خانوم من هم…
حرفشو قطع کردم و گفتم : خواهش میکنم اینجا حرفشو نزنید…
بلافاصله گفت : کافه آپامه، فردا شب خوبه؟!
کافه آپامه؟ اینو دیگه خوب نمیدونم کجا بود. آدمای خاصی برای قرارای خاصی اونجا میرفتن، روزای ولنتاین شلوغ بود و بساط مدرن عاشق و معشوق ایرونی پهن! تا حالا خیلی اونجا نرفتم. قبلا هم گفتم، به انتخاب خودم که باشه، فقط یه جا میرم؛ کافه آبی.
جواب دادم : نه… اگر میشه تشریف بیارید کافه آبی… ساعت ۷ همین امشب؟
قبول کرد، تشکر کردم و محترمانه از صندلی بلند شدم و رفتم سمت در. در اتاق زردی رو که باز کردم، سایه ی یه مردی دور شد؛ سایه ی مستر سرخی بود که پشت در دفتر زردی، فالگوش ایستاده بود…

حالا که ماجرای دیروز رو میدونید، بزارید از دیشب بگم؛ ساعت ۷ بود، منتظر آقای زردی تو کافه آبی نشسته بودم… آخخخ، قبل از اینکه ماجرای دیشب رو بگم، باید بدونید که زردی درمورد چی میخواست با من صحبت بکنه. ببخشد یادم رفت! همونطور که گفتم، آقای زردی به مستر سرخی دروغی گفته بود که من رو به گروه بسکتبال کشوند. چند وقت پیش گروه بسکتبال اداره که اسمشو اَلکُرةُ الْاَخضَر گذاشته بودیم، درمقابل تیم بچه های پیش دانشگاهی شهید باهنر پیروز شد و به همین بهانه، پریشب، آقای زردی بچه های تیم رو برای شام دعوت کرد خونشون. خونه که نبود، قصر دیزنی لند بود. به غیر از بچه های تیم و خود زردی، زن و بچه و برادرش هم حضور داشتن. زنش، بنفشه خانوم بود و دو تا دختر داشت، ارغوان و ویدا. ارغوان دختر بانمکی بود ولی ویدا خیلی خجالتی و ناپیدا بود. شام که خوردیم هرکی برای خودش گوشه ای رو گرفت؛ یه سری ورق بازی میکردن، یه سری پی‌اس۴. منم بین دو گروه شناور بودم و در عین حال، زیر نگاه سنگین و مبهم زن آقای زردی له شده بودم؛ به شکلی شهوانی به من خیره میشد و وقتی نگاهش میکردم، از رو نمیرفت. حتی چند دفعه، خودشو به من مالیده بود. در نگاه اول خانم بدی نبود، به چشم خواهری خوشگل و مهربون بود، اما با چنین کارایی، عین یه مار دردسر ساز شده بود. چند باری سعی کردم فلنگو ببندمو در برم، ولی موقعیتش پیش نمی اومد. توی همین اوضاع و احوال و نگرانی بودم که یهو اومد سمتم و گفت : « آقا بهرنگ تو آشپزخونه با شما کار دارن. » بهرنگ، اسم برادر آقای زردی بود، حرف خاصی باهم نداشتیم. برای اینکه برم سمت آشپزخونه نیاز به راهنمایی کسی داشتم؛ گفتم : «عذر میخوام، آشپزخونه کدوم اتاقه!؟» خیلی با حیا سرشو انداخت پایین و گفت : «خودم بهتون نشون میدم، پشت سرم بیاید.»
پشت سرش راه افتادم، توی اون لحظه، احساس کردم که با بنفشه خانوم راحت تر شدم و دیگه از سنگینی نگاهش خلاصم، غافل از اینکه بالاخره مار آماده ی نیش زدن بود؛ به آشپزخونه که رسیدیم، خبری از بهرنگ نبود، کمی جلوتر رفتم؛ سرمو برگردوندم که به بنفشه خانوم بگم آقا بهرنگ کجاست که دیدم بنفشه در رو پشت سرش بست و اومد سمتم، با همون نگاه شهوانیش. شاید اگر کس دیگه ای بود خیلی از این اتفاق بدش نمی اومد و همین جا یه داستان سکسی ترتیب میداد، ولی من از اوناش نبودم و نیستم و حقیقتا حس خوبی نداشتم. بنفشه به من نزدیک تر شد، هنوز مطمئن نبودم میخواد دقیقا چیکار کنه. از اونجایی که نمیدونستم عکس العمل مناسب این موقعیت چیه، کنترل خودم رو از دست داده بودم که لبای بنفشه رو روی لبام دیدم. این لب میتونست خیلی پر احساس و خواستنی باشه ولی من، فقط حالت تهوع بهم دست داد؛ حالت تهوعی که، شاید ناشی از حس یه خیانت ناخواسته، به یه رفیق قدیمی، یعنی آقای زردی باشه. بنفشه رو محکم زدم کنار و از در آشپزخونه خارج شدم که با آقای زردی روبرو شدم و ترس تموم وجودم رو گرفت؛ نمیدونستم با چه زبونی توجیح کنم که من گناهی ندارم و توی اون اتاق در بسته بدون دلیل خاصی با زنش تنها بودم! ایستاده بود روبروم، آشفته و داغون بود و سیگار میکشید، جلوتر رفتم و لرزش وار گفتم : به هر خدایی که میپرستی قسم، به جان مادرم که از هرچی هست و نیست برام عزیزتره، من کاری با خانومت نکردم، اصلا خودش من رو برد توی اتاق…
سیگار به لب، دستشو گذاشت رو شونم و گفت : ندیدم، ولی میدونم… ممنون که امشب اومدی، میتونی با بچه ها خداحافظی کنی و بری.
وقتی با بقیه ی بچه ها خداحافظی میکردم هم خبری از بهرنگ نبود، دنبالش نگشتم، وقت رو تلف نکردم و با حال گرفته، از خونه ی زردی بیرون زدم.
خب بزار ببینم، قضیه ی پریشب رو میدونید، صحبتای دیروز سرخی و زردی رو هم میدونید، پس میرسیم به دیشب… دیشب ساعت ۷ هم، با آقای زردی، توی همون کافه آبی قرار داشتم ولی با گذشت نیم ساعت از ساعت قرار، هنوز اثری از زردی نبود. یه فنجون چای سبز سفارش داده بودم، ته کشیده بود دیگه. موبایلم رو چک کردم، زردی پیامک داده بود، با ابراز شرمندگی گفته بود نمیتونه بیاد. میخواستم حساب رو با گارسون چک کنم که یهو یه خانم محترمی رو به روم پدیدار شد… با صدای دلنشینش خیلی محترمانه پرسید : «اجازه دارم اینجا بشینم؟»
قبل از اینکه مجوز روی میز با من نشستن رو برای این خانم غرییه صادر کنم، یه نگاه به دوروبر انداختم؛ همه ی میزا پر بودن! انگار سرنوشت داشت یه غلطایی میکرد!! با اینکه میخواستم از صندلی بلند شم و کافه آبی رو به مقصد خونه ترک کنم، جواب دادم : «البته، خواهش میکنم.»

با هم حرف زدیم. اسمش سپیده بود و من فرداش فهمیدم همون خانم بازرس بود، میگفت برای یه کاری اومده به شهر. صورت قشنگی داشت، به قشنگی یه اتفاق خوب. عاشق کتاب خوندن بود، حتی یه رمان هم بهم معرفی کرد، رمانی به اسم آبنبات چوبی. از طرفدارای سینما بود. توی حرف زدن از تکیه کلامای خاصی استفاده میکرد. خلاصه بگم، خودش بود! همون عشقی که تو کافه آبی دنبالش میگشتم! دوست داشتم زمان می ایستاد و تا آخر عمرم همون جا توی کافه آبی با سپیده حرف میزدم، ولی دیشب هم مثل بقیه شب ها گذشت… البته، همونطور که میدونید، شماره دادم!
شب روز بعد، حین دیدن صحنه های احساسی فیلم «آبی»، حس عجیب و خاصی کل بدنمو گرفته بود؛ سپیده اول فقط نزدیکم نشسته بود، ولی بعد از چند دقیقه تقریبا توی بغلم ولو شده بود و در این حالت بود که ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ به ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺶ… ﺍﺯﺵ ﻟﺐ گرفتم، آرﻭﻡ آرﻭﻡ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﺸﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ به ﻣﺎﻟﯿﺪﻧﺶ… ﯾﮑﻢ ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ، سپیده ﺣﺸﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ که یه دفعه، ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ به طرز وحشیانه ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ که ﻟﺐ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ، ﺩﺭﺍﺯ کشیدیم ﺗﻮ بقل ﻫﻢ… ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻫﯽ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ می‌مالیدم؛ ﻟﺐ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻤﻮ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ، آخه متوجه شدم که ﺭﻭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺴﺎﺳﻪ…
ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭﯼ که ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻣﻮ ﻭ ﻣﯿﻤﺎﻟﯿﺪﻡ، آروم ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﺩﺭآوﺭﺩﻡ؛ یه ﺳﻮﺗﯿﻦ ﺑﻨﻔﺶ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﻭ دوباره ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ مالیدم، ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮐﺮﺩ تو شورتم و، ﮐﯿﺮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ به ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻦ باهاش… ﺍﯾﻨﻘﺪر سپیده ی من ﺣﺸﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ که ﺳﺮﯾﻊ ﻟﺒﺎﺳﺎﻣﻮ ﺩﺭ آورد، ﻣﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻬﻮﺗﺸﻮ ﺩﯾﺪﻡ، آروم ﺯﯾﭗ ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻟﯿﺸﻮ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ ﺩﺭآوردم؛ ﺣﺎﻻ، سپیده ﺟﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺷﻮﺭﺕ ﻭ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﺳﺖ ﺑﻨﻔﺶ ﺧﻮﺷﮕﻞ. ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ به آه و ناله سر دادن که ﺷﻮﺭﺗﺸﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﮐﺴﺸﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ…
ﯾﮑﻢ که ﺳﯿﻨﻪ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺶ رو ﺧﻮﺭﺩﻡ، درحالیکه زبونم رو ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ میﮐﺸﯿﺪﻡ رو به ﭘﺎﯾﯿﻦ، ﺍﺯ ﻻﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﺳﯿﺪﻡ به ﺷﮑﻤﺶ؛ ﯾﮑﻢ ﻧﺎﻓﺸﻮ ﺯﺑﻮﻥ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻡ لای پاهاش… ﺍﻭﻝ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ به ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺭﻭﻧﺶ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ، به آرومی ﻻی ﮐﺲ ﻧﺎﺯﺷﻮ ﺑﺎﺯ کردم، ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﻻﺵ… ﺩﺍﻍ ﺩﺍﻍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﮑﻢ ﺷﻮﺭ! ﻫﯽ ﮐﺴﺸﻮ میخوردم و سپیده ﻫﻢ ﺳﺮ و صداش بیشتر میشد. یه دفعه، سپیده ﺑﻠﻨﺪﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮد به ﺳﺎﮎ ﺯﺩﻥ؛ ﺗﺎ ﺗﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﺳﺎﮎ ﻣﯿﺰﺩ… ۶۹ ﺷﺪﯾﻢ؛ ﺩﻭﺗﺎﻣﻮﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪﯾﻢ، یکم که گذشت، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ… میخوام ﺑﮑﻨﻢ؛ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﮕﯽ ﻗﻨﺒﻞ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺷﺎﺭﻣﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ، آخ و اوخ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﯾﮑﻢ ﻋﻘﺐ ﺟﻠﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ. ﺧﯿﻠﯽ ﺩﺭﺩﺵ ﻣﯿﻮﻣﺪ، ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ که ﺳﺮ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﮑﻨﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﻧﺶ ﻭﻟﯽ اینقدر ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ که با وجود تغییر دو سه تا حالت مختلف، ﺣﺘﯽ ﻧﺸﺪ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﮑﻨﻢ ﺗﻮ؛ ﻭﻗﺘﯽ سپیده ﺩﯾﺪ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﭘﺎ ﺷﺪ و ﺟﻠﻮﻡ ایستاد، طوریکه سینه ﻫﺎﺵ جلو ﺩﻫﻨﻢ ﺑﻮﺩ… ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﻘﺐ ﺟﻠﻮ ﮐﺮﺩن… تن سفید سپیده، شدیدا داغ و مرطوب شده بود… ﻋﺮﻕ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍﯼ سپیده ﺩﺭﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ… ﺩﺍﺷﺖ آبم می اومد که ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﻻ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺕ…
ﺩﺭﺍز ﮐﺸﯿﺪ، ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ به هم ﻭ ﻣﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ به ﻋﻘﺐ و ﺟﻠﻮ کردن… یه دفعه، آبم ﺍﻭﻣﺪ، ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭی گردنش و سینه هاش… بعد از چند لحظه، توی ﺑﻐﻠﺶ برای چند ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ… می‌بوسیدمش…
فردا صبح که از خواب بیدار شدم، به این فکر کردم که من از کجا به سپیده رسیدم… کافه آبی!؟ نه دقیقا… میبینید!؟ سرخیِ بدبخت، به زردی از من گفت و من بسکتبالی شدم و بعد از یه موفقیت، به خونه ی زردی کشیده شدم و بنفشه سعی کرد منو تو دردسر بندازه ولی باعث شد من توی اون شب، توی کافه آبی، عشقم، سپیده رو ملاقات کنم؛ آدمای رنگارنگ برای ما زنجیره ای از اتفاقات رنگارنگ رو رقم میزنند که گاهی اوقات، در پس اون اتفاقات معمولی، یه اتفاق خوب و بهتر منتظرمونه : «…دنیا شاعری با جیب های خالی بود که، برای لمس دستان معشوقه اش، جوهر خودکار روی شلوار سفیدش پس داد و، آبی شد…»

فیلم سکسی
Blonde POV style

From:
Date: September 30, 2018

Related videos

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *